تبليغاتX
کدوم راه - جريان هاي ماندگار...1
جریان های ماندگار

 

قسمت اول.

من توان گفتن تمام این سخنان را به صورت یکجا و مستقیم ندارم. هر صعودی را سقوطی ست و هرگاه صعودت به همت خودت باشد سقوطت بی معنی بوده وسقوط در محیطت رخ خواهد داد نه در تو.

****

من روزی 15 ساعت بدون وقفه وعموما برای 24 روز متوالی بدون کوچکترین تعطیلی  کار می کنم . در محلی بیابانی و  بدون هرگونه امکاناتی که تحمل شرایطش بدون انگیزه های واقعی و محکم امکان پذیر نیست.

برای فقر امکانات اینجا همین را بگویم که نزدیکترین پزشک روستایی سفر 1 ساعتی می خواهد.دسترسی به اینترنت در حدی است که نمی توان اصلا به حساب آورد.برای خورد و خوراک منحصرابه آنچه که تعیین شده است محدود می شود و  آن هم بدون رعایت اصول تغذیه.تاکنون در حدود 3000 نفر در طی 4 سال برای کار به اینجا آمده و رفته اند.نزدیک مکانی که بتوان شهر نامیدش سفری 2 ساعته  لازم  دارد یا در حد 150کیلومترفاصله.

شبها به خط تلفن ثابت دسترسی نداریم و هیج وسیله نقلیه عمومی وجود ندارد.گاهی از مواقع 4-5 خط آنتن دهی موبایل اینجا به طور کامل از بین رفته و عملا میتوانیم خود را در جزیره تنهایی احساس کنیم .اینجا از شلوغی و ترافیک و آلودگی هوا کسی حرفی به میان نمی آورد ولی از مارزدگی در تابستان و گرسنگی گرگ ها و گرفتاری در برف  جاده های زمستانی داستان های شنیدنی وجود دارد.

اینجا می توان تراکم خستگی و فرسایش جسم و روح را در عظمت سازه هایی که بزرگیشان تو را محسور خواهد کرد ببینی و ببینی که چگونه پایه های تمام آن تصوراتی که نسبت به  زندگی داری می لرزد و تغییر پیدا می کند.تمام ضواهر و معیارهای مدرن را  به کنار گذاشته و به خودِ خودِ انسان فکر کنی.

من دریک همچین  شبه پادگانی زندگی می کنم.

*****

شرایط اشاره شده برای بیان این است که تحمل 6 سال اینچنین زندگی کردن بدون داشتن مشوق و همراه ممکن نیست. درصورت نبود همراهی مناسب موفقیتی که احساس  می شود و به چشم می آید فوق العاده سخت به دست می آمد.

عظمت برخی مسائل بیش از ظرفیت کلامی است که بر زبان بتوان راند و آنها را فراموش کرد.

حداقل نوشته ای برای ثبت و مرورشان نیاز است –حرمت احساسی که وجود داشت این را ایجاب می کند-

حتی زمانی که این نوشته و من را هم فراموش کرده وبه مسیر رفته تان نگاهی ندارید؛ بازهم برایم همانی خواهید بود که بوده اید،سرشار از لطف و مهربانی،سرشار از ظرافت ، سرشار از عشق، سرشار از شوق تسلیم شدنم در برابرتان،سرشار از زانو زدنم در برابرتان،

 سرشار از رقص برگها،درخشش ستاره ها...سرشار از ندایی که به شادی و میهمانی دعوتم میکرد..سرشار از لرزش دستی،تپش قلبی،عمق نگاهی... نگاهی....نگاهی ....که در آن غرق هستم  

.دستی گرم،دستی مهربان ....نمی دانی ناز بودن چیست..نخواهی دانست منظورم چیست...

ذره ذره تحمل سختی هایم،غم درونم را شیرین می نمود به سبب عظمتی که در زندگیم رخ داده بود.

و من در برابر این عظمت دچار سکوتی شفاف....

من خود را در برابر عشقی عمیق

و باوری عمیق تر به حقیقی بودنش ....

به عمق تمام احساسی که میتوانم داشته باشم

حس می کردم.

من در برابرعظمت عشق ذوب شدنم را حس میکردم

ذوب میشدم

فنا می شدم

وهیچگاه مستاصل نشده و پنجه بر دیواری نکشیدم

وهیچگاه زبان بر گلایه ای نگشودم .

هر روزبه جدا کردن تکه ای ازقلبم باور داشتم و آن رابرای او می فرستادم، مست می شدم از فنا شدنم،از ذوب شدنم و در روز دیگر جای خالی  تکه از دست داده ام با معجزه عشق ترمیم نموده و من سرشار از شیرینی تکرار این حادثه.

هر روز گرمای عشق را لمس می کردم و به وجودش اطمینان داشتم.

من خود را دراین  راه آماده قربانی کردن می دیدم.

درونم ذره ای هوای نفسی ،تمنایی جسمی نبود.

بر این نگاه خود شیفته بودم و بر شیفتگی ام  می افزودم

عاشق بودم.

عاشقی که عاشق شدنم را دوست داشتم.

دوست نداشتم احساسم را تغییری بدهم.

وبه تغییر این احساسم ضرورتی حس نمی کردم.

عظمت این حس بقدری بزرگ بود که من در حیرت ، سکوتم را ناگزیر و از خود بی خود شدنم را غیر قابل درک می کرد.

هر قدمی که به این عظمت لطمه می زد نکوهش کردم.

 هر تغییری که مرا از این عشق دور می کرد نادرست و درنتیجه بی توجهی  وقدرنشناسی می انگاشتم.

آنقدر غرق در شگفتی و بهت بودم که چاره ای جز سکوت نداشتم.

هر تصمیمی ، هر کاری، هر اقدامی برهم زننده این دنیای فوق العاده بود.

دنیایی که من کشف کرده بودم

دنیایی که در آن خودخواهی نبود

دنیایی که در آن شهوت نبود

دنیایی که در آن مکان بی معنی بود

دنیایی که در آن زمان اعتبار خود را از دست داده بود.

دنیایی که حتی قانون،رسم،عرف قدرت خود نمایی نداشت...

دنیایی که درآن شوق در اشک جلوه می نمود

 

باران مي بارد

دنیایی که در آن حرفی از من نبود و حتی از او هم صحبتی نبود

دنیایی که درآن نسیم فرح انگیز به همراه باران، مهربانی موج  را نوازش میکرد.

در این دنیا دادوستد جایی ندارد ، بی هیچ انتظاری،بی هیچ چشم داشتی زنده نگاه داشتن عشق معیار بود.

که این بی چشم داشت کسی را خواستن و برایش خواستن عشق است .

همچون گذشته من از چنین دنیایی برایت پیام هایی دارم.

من شیفته هیچ  جسمی نیستم ونخواهم بود.

من شیفته تابش عشقی خالص بودم ، که فقط به سبب نیکی

به سبب بزرگی روح صاحبش

به سبب لطافت فوق العاده اش

به سبب شوری که در شعورش میدیدم

 بر من می درخشید و مرا به بزرگترین جشن ها  دعوت میکرد.

 درحالی که این را بیش از استحقاق خود می دیدم ودینی که همیشه بر خود حس خواهم کرد.

من این احساس را در حد پرستش دوست دارم.

....

سخن از جدایی برای من بی معنی است

جدا شدن از چه کسی؟چه چیزی؟

مگر می توان چنین عظمتی را به خاطره سپرد؟

مگر می توان این زیباترین مخلوق ،  بزرگترین حس را نادیده گرفت؟

مگر می توان از انسان بود دست کشید؟

مگر میتوان از ستایش نیکی دست کشید؟

مگر میتوان سرشت نیکو را دفن کرد؟

 

من در اینجا از شخص سخنی نمی گویم

من از راز زندگی میگویم....

ادامه دارد...


پ.ن

به نظر می رسد کسی که باید اینجا رو بخونه نخونده

پس ادامه ای وجود نداره تا اون نخونه....

نوشته شده توسط علی در ساعت 17:27 | لینک  |