در بند بودنم خوش است! نه دربند بودنم....
برای من 2 مورد اول همیشه برقرار بوده
نمی دانم اگر دوست داشتن های دوستانه ام را ابدی کنم در حق کسانی که مستحق عشق ابدی هستن ستمی نموده ام؟
می دونی که روی سخن من با تو هستش....
بی تو شعر خسته ام بی تاب شد
عشق تو در پستوی خانه قاب شد
بی تو ای تنها امید زندگی
قلب من خاموش چون مرداب شد
بس که بی تاب تو ام ای بی وفا
چشمه چشمان من بی آب شد
آه! ای تعبیر خوب بودنم
نام تو در خلوتم مهتاب شد
.....
پ.ن ...
از خودت بیشتر بگو...
همین باور مرا بس است وامیدی به اینده...
گرچه غم و رنج من درازي دارد عيش و طرب تو سرفرازي دارد
بر هر دو مكن تكيه كه دوران فلك در پرده هزار گونه بازي دارد
..........
هر راز كه اندر دل دانا باشد بايد كه نهفته تر ز عنقا باشد
كاندر صدف از نهفتگي گردد در آن قطره كه راز دل دريا باشد
......
گر باده خوري تو با خردمندان خور يا با صنمي لاله رخي خندان خور
بسيار مخور و رد مكن فاش مساز اندك خور و گه گاه خور و پنهان خور

خوشحال و سرمست از بوسه هایم.....درآغوش کشیدن هایم.....
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من میدانم
که تو از دوری خورشید چها میبینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحـت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
همه در چشمهی مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که توام آینهی بخت غبار آگینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه ز هجران لب شیرینی
تو چنین خانهکن و دلشکن ای باد خزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی
کی بر این کلبهی طوفانزده سر خواهی زد
ای پرستو که پیامآور فروردینی
شهریارا گر آئین محبت باشد
چه حیاتی و چه دنیای بهشت آئینی
نفس من
روزها در پی روزها
بی هیچ اعتنایی به من وتو
می روند به دنبال هم ،...
و من ُ
دل ِ من
در غم نبودنت
اندوه ِ سیاه زدست دادنت
سوگوارم و
سوگورام
سالهاست خود ندانسته سوگوارم...
تمام روزهای کودکی خود را
تمام لحظات غرق در خلوت تنهایی خود را
نقش برای با تو بودن می زدم
با هر نفسی که به درونم کشیدم
شعله بر این آتش می افزودم
براآمده از نفس تو پندارم
نفسی که به درون کشیدم
شاید نزدیک باشد روزی
که برای نگه داشتنت
نفس در سینه خود حبس بدارم....برای هیشه...
مهر87