گفتم بيام بنويسم آخ سال ۸۴ عجب سالي بود .
ازون اونجايي كه اصلا خوشم نمياد الكي به يه اتفاق تكراري آب و تاب بدم و بزرگش كنم كه مثلا حالا اين كره كج وكوله براي خودش همينجوري ميچرخه وحال ميكنه - بدبخت از دست ما به حال اوفتاده كه ديگه حال اعتراض هم نداره –يه قره ديگه به خودش داده ، هيچ حسي به من نميده!!
جمع بندي ممبندي هم به كل تو كت آدم شلخته اي مثل من عمرا نميره كه به كل حساب كتاب پولمو ندارم چه برسه به روزگارم وتاريج واين حرف هاي قلمبه سولمبه!!!.
همينجور كيلويي با هزارتا فكر تخمي كه تو كله قلمبه من هست دارم سر ميكنم كه ببينم اخرش تو كدوم بن بستي گير ميوفتم .
اخه كسي چرا نمي ياد دو تا كشيده بخوابونه تو گوشم كه ادم بشم.
نوروزت هم داره مياد به سلامتي!!همه دارن ظاهرا تحويلش ميگيرن .يكي نه خيلي ها دارن ميرن مسافرت و گردش –جان من اگه رفتين مسافرت ديگه اونجا تو فكر خونه و كار و دوستاتون نباشين .جوري نباشين كه اگه به يك منظره جالب نگاه ميكنين تو فكر يه چيز ديگه باشين و هي تخيل كنين!!!(عمرا اگه بتونين).-يه كي
داره خودشو اماده ميكنه براي ديدار اقوام –تازه اگه قيافه افوام يادش باشه!-بقيه روهنوز نميدونم چيكار ميكنن-تمام تلاشمو ميكنم بدونم كه چي كار ميكنم ولي چيزي دست گيرم نميشه!!!.
زياد هول نشين كه اين نوروز قراره يه اتفاق خاصي بيفته.نميگم تو كفش بمونين.
تو اين نوروزي كه داره مياد من خيلي نگران مجردها هستم چون با اين امكاناتي كه براي مجردا گذاشتن فكر كنم سرو گوششون بجنبه!!!-وام ازدواج و مسكن –ماشين موبايل...رو ميگم كه زرت زرت دارن ميدن.اي لعنت به زندگي قسطي كه پدر بچه و صاب بچه رو در مياره .
به هر حال سال 85 فكر كنم خيلي چيزا براي من داره كه از همين الان اماده پرتاب كردن خودم هستم.
84 هم تموم شد البته چون زندگي تو اينجا آزمون خطاست و كمتر ديدم كسي به تجربيات خودش و ديگران اعتقاد عملي داشته باشه لذا اميد وارم تو شرايط خيلي متغيير قرار نگيرين كه هر چيزي براتون ممكنه اتفاق بيوفته.
الهي من از اين مملكت بذارم برم كه دارم تلف ميشم.
براتون سال خوب ، شاد و پراز موفقيت آرزو مندم.
كسي هم آدرس اينجارو داشت بده كه من بد جوري هوس كردم بپرم.!!!

پ.ن.آخرين سين هفت سين سفره اي كه من تو كنار هم نشستيم.عيدت مبارك
همه درکش کردن ،همه
تقریبا نمیشه کسی رو پیدا کرد که تجربه به زانو دراومدن توسط این حس رو تجربه نکرده باشه،همه لمسش کردن و صداش کردن با تمام وجودشون . اگه از یک زاویه دیگه به این حس نگاه کنیم می تونیم بگیم که این حس بزرگترین شاهکار و ماندگار ترین ممکن رو برای صاحبش به شرط قرار دادن در مسیر مناسب به همراه آورده.
اما هر یک از ما چه اکسیری به این حس بدیم که بتونیم به اوجش برسونیم به قولی از یه دوست اونقدر بالا ببریمش که وقتی روزی قرار پروردگارمون تو چشم های ما نگاه کنه با افتخار نگاه کنه.
می دونم روزگار و شرایطش به ادمهای خیلی خاص این فرصت رو داده که دیگران اونارو به خاطر همین شاهکارشون تحسین کنن اما بسیار هستن ادم هایی که این مسیر رو دوست دارن برن ودر ابتداخوب هم پیش میرن اما وسط کار مسیر رو به دلیلی رها میکنن.
نتیجه هنری:اگه حافظ شده حافظ به اون اجازه دادن بشه حافظ. وخود حافظ نقش چندانی نداشته . نتیجه فنی:اگه ما این شرایط رو داریم چون نگاهمون این رو برامون ایجاد کرده.
2-وقتی که پرتقالی ها هزاران کیلومتر طی کردن که تو بندر عباس لنگر بندازن تو دربارایران کسی نمی تونست روی نقشه جای پرتقال رو نشون بده.اون موقع هنوز استعمار و غرب پاش به ایران باز نشده بود که بگیم استعمار نذاشت ما پیشرفت کنیم. بهتر بریم کلاس اول تمدن بشر ثبت نام کنیم که اگه گذشته ما این بوده به زودی از جهان سومی به جهان چهارم ترقی میکنیم.

ب-2) توسط یکی از اعضا* فعلی معرفی بشوند.
ب-3) بتوانند پنج وبلاگ با بیش از 50 خواننده معرفی بکنند که در لیست دو در دو وجود نداشته باشند.
سه شرطی که برای عضویت در doxdo گفته شده .
ب-۱ که تکلیفش معلومه!!!
ب-۳- که محاله!!
حالا فقط ب-۲ مونده!!!
عزيز كه سر و ساعدت به خاطر مزاحمتي شكسته شد، دلت هميشه شاد.
معصوميت ،مظلوميت وسكوتت را پاس ميداريم.
آرزومند سلامتيت.
برای سلامتیش دعا کنید.
ما چه زماني زندگي مي كنيم؟
ساعتي كه ذهن ما غرق در زيبايي مي شود تنها ساعتي است كه زندگي كرده ايم.؟
دور از من
مبوس جز لب ساقي و جام مي حافظ كه دست زهد فروشان خطاست بوسيدن
با تو ام .من هم اخه ادمم.نه اصلا یه حلزونم.
اگه مسئله ای رو میدی یا راه حل شو بده
یا یه پاک کن.
من حقمو از کی بگیرم؟
پ.ن۱-
مگر این ها
دستان دراز شده
من
به سویت نیستند؟؟
چرا نمی گیری؟
....
...
دیگر
توانی برای نگه داشتن
ندارم...
سالهاست
در حس یافتن
رج اشتباه زندگیم
سرگردان....
بشکاف مرا..
.......
......ملكوت رخت بر بسته بود و زنها به پشت سر خود نگريستند .هركس سر جاي اول خويش بود در كنار همسرش .زن و مرد كنار هم نشسته در برابرشان ديواري ،ديوار ها .هر دو به فكر رفته،هر يكي فارغ از خود و از ديگري حتي .زماني گذشت تا به خود آمدند مرد به زن نگريست و نگاهش به دستان او اوفتاد،گفت:
به تو مي انديشم و هر وقت تصويرت به ذهنم مي آمدمشتهايت بسته بود هيچ وقت آنها را باز نديدم.راستي نكند چيزي تويشان پنهان داشتي و من نمي دانم؟
زن خنديد و گفت :چيز مهمي نيست و فكر نمي كنم به كار هيچ كداممان بيايد.
مرد با اصرار گفت :حال چيست ؟ مي خواهم بدانم.
زن غمگين مشتهايش را گشود ،كف هر دو دستش گياهي جوانه زده بود سبز.
مرد حيرت زده گفت اينها چيست؟
خودمم هم درست نمي دانم،فقط آنگاه كه از بهشت پروردگارم رانده شديم
من به دور و بر خود نگريستم و با شتاب اينها را از زمين برداشتم،
فكر كردم حال كه بايد بهشت را ترك كنيم چيزي از آنجا با خود به زمين بياورم .آخر اينها جايشان توي بهشت است.
مرد گفت :پس تو در اين مدت ،اين بذرها را در دستهايت پنهان داشته بودي؟حتي پنهان از من؟
آري ميترسيدم خداوند،به جرم ربودن اينها ما را از زمين طرد كند.
پس چرا به من چيزي نگفتي؟
ترسيدم آنها را از من بگيري،تقصير خودت بود ،از بس همه چيزم را از من گرفتي .
مرد گفت :و چگونه سبز شد؟
زن انديشمندانه نگاهش كرد:فكر مي كنم از رطوبت دستانم،نمي دانم چگونه ولي مي دانم از كي .
از آن هنگام كه به راه افتاديم.
از بس كه بر سر راهمان ديوار بود و من دستانم مدام بهم تنيده تا تو از آنها بالا بروي و از ديوار بگذري.هيچ مشتهايم را نمي گشودم و تو ميدانستي كه فرصتي هم نبود تا اينكه روزي من ماندم و تو رفتي.
از همان روز حس كردم كه كف دستهايم ريشه دوانيده اند.
مرد با خود به گريه انگار گفت:و من اينهمه مدت نفهميده بودم.
آخر هيچ وقت اين گونه در كنارت ننشسته بودم و به تو نيانديشيده بودم تا درست ببينمت.
و گريست ،بنا گاه .زن متعجب به او مي نگريست.
من هيچ گاه اين را نمي دانستم كه تو هم بتواني بگريي.نگاه كن ببين اشكهايت درست به زلالي اشكهاي من است حتي زلال تر ،خدايا من هيچ اين را نميدانستم تا به حال.مرد گريست بي وقفه، انگار اشكهايي چند هزار ساله را بخواهد بريزد.زن بي طاقت شد.
حال چرا اينهمه اشك ميريزي ؟من ديگر از تو چيزي نمي خواهم،براي من همين ريشه ها و جوانه ها بس است،باور كن ديگر چيزي از تو نمي طليم خودت را بيشتر از نيازار.
اشك هاي مرد بر دستهاي به جوانه نشسته زن مي ريخت بي اختيار و جوانه ها به سرعت در درون زن ريشه مي دوانيد و در دستهايش به برگ و بار مي نشست و ساقه شد بالا مي رفت.هرچه گذشت ديوار و ديوار ها در برابر دو گياه كه به درختاني تنومند مي ماند،كوچك و كوچكتر مي شدند وديگر هيچ كدام نه زن نه مرد به ديوار و به اينكه كدام بالاتر باشد كدام پايين نينديشيد.زن ديگر فقط به فكر مراقبت از ريشه ها بود و مرد به فكر مراقبت از ساقه هاي و برگها و تنه و هيچ كس به جز خدا نمي دانست كه اين دو سبزينه بالا رونده ره به كجا مي برند.به برهوتي ديگر يا ملكوتي ديگر يا زميني ديگر يا ديوارهايي ديگر ،هيچ كس ،هيچ كس به جز خدا نمي دانست.
بخش هایی از نوشته فریبا غفاری
رها کنید غم را .کمی شادی-تفریح- شوخی!!!
روزگاری هفته نامه مهر رو میخوندم این نیک اهنگ کو ثر واقعا معرکه ا ست.
حتما کاریکاتور های جدیدشو ببینید.!
چه طوری میشه از راه دور کاریکاتور یاد گرفت؟ایده های جالبی دارم ولی قلم ندارم.
