فکر کنم حالم اصلا خوب نيست!!!(خيلي كم ديدم تو اين فضا ها كسي بگه حالش خوبه!!!) ميدونم علتش چيه.
ولي چرا و باز هزاران چرا با وجود اينكه مي دونم يه كاري رو بايد بكنم و يه كارو نه همچنان بي نظمي و تنبلي سراغم مياد.... ديگه از دسته خودم حسته شدم.وقتي به دوستام تلفن مي زنم و حالشون رو مي پرسم احساس مي كنم كه اونا هم همينجورن.شك مي كنم به اطرافيانم ميام به دوستانه وبلاگيم سر ميزنم كمتر شادي و سرحالي رو مي بينم.همش غم همش ناله همش اي تنهام اي عاشقم اي كسي منو درك نمي كنه ،كسي رو ندارم و...از بهترين هاشون بگم كه كارش به دوا كشيده(تحسينش مي كنم چون خيلي ها حتي مطرح كردن اينكه به دكتر نياز دارن براشون خيلي سخت و ترسناكه)......
تنها يه راه حل به ذهن ناقصم ميرسه كه اگه مي خواي راحت باشي و شاد، بخشي از زندگي خودتو براي اطرافيان صرف كن حتي اگه اونا اينو نخوان يا مستحقش نباشن و اين كارو براي خودت بكن مهم اينه تو بخشي از وجودت را دادي براي عزيزانت بدون هيچ چشم داشتي بزار اونا هر فكري مي خوان بكنن نهايت فكري كه اونا به ذهنشون ميرسه مگه چيه؟اصلا اونا چقدر قدرت دارن (؟؟) كه شما نگران نحوه نگرش اونا نسبت به خودتي .
مي دوني عظمت شما به چيه ؟؟به ميزان مفيد بودنت براي عزيزانت.
هر موقع ديدي بارون مياد بدون اوني كه خيلي دوست داره رفته پشت ابرهاي اسمون.تمامه اونچه كه الان حس مي كنم دارم رو تقديم مي كنم به شما و اين چيزي نيست جز....
من مطلبي كه مي خواستم در مورد دوست 41 سالم بنويسم با عرض معذرت فعلا گذاشتم كنار چون حس كردن بايد اينارو به شما بگم.
سبكباران ساحل ها
لب دريا،نسيم و اب و اهنگ
شكسته ناله هاي موج بر سنگ
مگر دريا دلي داند كه ما را
چه توفان هاست در اين سينه تنگ
تب و تابي است در موسيقي آب
كجا پنهان شده است اين روح بي تاب؟
فرازش،شوق هستي ،شور پرواز
فرودش،غم،سكوتش مرگ و مرداب
سپردم سينه را بر سينه كوه
غريق بهت جنگلهاي انبوه
غروب بيشه زارانم در افكند
به جنگلهاي بي پايان اندوه!!
لب دريا ،گل خورشيد،پرپر
به هر موجي پري خونين شناور
به كام خويش پيچاندند و بردند،
مرا گرداب هاي سرد باور!
بخوان اي مرغ مست بيشه دور
كه ريزد از صدايت شادي ونور
قفس تنگ است و دل تنگ است ورنه
هزاران نغمه دارم چون تو پر شور
لب دريا غريو موج و كولاك
فرو پيچيده شب،در باد نمناك
نگاه ماه ،در آن ابر تاريك
نگاه ماهي افتاده برخاك!
پريشان است امشب خاطر آب چه راهي مي زند آن روح بي تاب؟
سبكباران ساحل ها چه دانند
شب تاريك و بيم موج و گرداب
لب دريا،شب از هنگامه لبريز
خروش موج ها،پرهيز،پرهيز
درآن توفان كه صد فرياد گم شد
چه بر مي آيد از واي شباويز!!
چراغي دور،در ساحل شكفته
من و دريا دو همراز نخفته
همه شب گفت دريا قصه با ماه
دريغا حرف من ،حرف نگفته.
فريدون مشيري
فكر كنم يه هفته اي نتونم چيزي بنويسم
پ.ن:تا توانی دلی بدست اور دل شکستن هنر نمی باشد
ديروز ساعت 4 بليط داشتم به هر ترتيبي بود از ساعت 2 تا 4 بايد خودمو سرگرم مي كردم اونهم گرسنه و تو شهر غريب كه جمعه هم باشه!!! ديگه كاردبه استخونم رسيدطوري كه مجبور شدم نهار يخ زده رو توي يه پارك به همراه يه گربه ميل كنم.وقتي يادم ميوفته تمامه تنم ميلرزه!!توي اين چند سالي كه دارم رفت امد ميكنم چيز هايي ديدم و شنيدم كه باور كردنش يه كم سخته .
يادمه بعد از امتحانهاي تير ماه بود هوا ناجوانمردانه گرم .دانشجو پولش كجا بود پنكه بخره چه برسه به كولر اون هم از نوع گازيش!!!
ناكس اين فرهاد خيلي شلوغه نمي دونم چه جوري كليد اتاق دانشجويان دكتري رو از استاد گرفته بود .جاتون خالي هر شب تا ساعت 1 شب تو دانشگاه بوديم.چه حالي مي كرديم ما زير كولر!!!البته با اينترنت خيلي پر سرعت و محدوديت.همون جا كه بود كه من آلوده اينترنت شدم!
اون گرما كجا و اين سرما كجا؟؟
تو اتوبوس كه بودم يه خانم جوني دو رديف جلوتر نشسته بود به كل شده بود سوژه براي من و 4 تا دانشجويي كه رديف جلويي بودن .
اين خانم كه ظاهرا دانشجو بودن و نامزد دار سرگرميشون نگاه كردن به عكس هاي داخل موبايلشون (ظاهرا نامزد) بود جالب اينكه خيلي اين كارو تكرار مي كردن و جالب تر اينكه اين عكس هارو دائم به خانم بغليشون نشون ميدادن.من كه دو تا شاخ گوزني در اورده بودم از کارهای این دو تا خانم.بغل دستيش فقط چيپس و پفك مي خورد !!!.
كاش يكي هم پيدا مي شد من اونو بغلش كنم!!!تو اون تاريكي داخل اتوبوس چه تصوراتي و برنامه هايي براي زندگيت كه نمي چيني.فکر های بد بد نکنید ها!!!
تا یادم نرفته از یه نفر تشکر کنم بابت اس.ام.اس های دیشبش کلی خوشحالم کرد .امید وارم امتحانشون رو خوب بدن.
يه دوست همكار دارم 41 سالشه عجيب ترين انسانيه كه تا به حال ديدمش بعد از حدود 76 بار خواستگاري با يه دختر خانم ازدواج كرد 18 ساله!!! اگه يه روز قبول كرد مي خواهم امتياز ماجراهاي خواستگاريش رو ازش بگيرم .تقريبا 18 سال مداوم خواستگاري مي رفت.!!!
اينو گفتم كه مقدمه اي باشه براي پست بعدي...
![]()
به او گفتم چگونه ام ؟
گفت پيچيده و مبهم.
تمامه لذت من به شما كمك به اسان نمودن اين پيچيدگي و كشف يك حقيقت كه مرا آغوشي باز خواهد بود .
گفتم تنهايم .
گفت خود خواسته اي اما من مي گويم:
اون به من گفت: ساده تر بگو.صريح تر بگو.
من مي گويم:خود بخوان حديث نفس عاشقي
او به من گفت:
تو نداني كه خود آن نقطه عشقي،
تو اسرار نهاني، همه جا تو ،نه يه جاي، نه يك پاي، همه اي، با همه اي ،همهمه اي، تو سكوتي، تو خود باغ بهشتي،
تو بخود آمده از فلسفه چون و چرايي،
بتو سوگند كه اين راز شنيدي و نترسيدي و بيدار شدي، در همه افلاك بزرگي، نه يه جزئي، نه چون آب در اندام سبوئي،
خود اوئي،
بخودآي تا بدر خانه متروكه هركس ننشيني و بجز شعشعه پرتو خود هيچ نبيني و گل وصل بچينيي ،بخود آ
نه مرادم ، نه مريدم ، نه پيامم ، نه كلامم ، نه سلامم ، نه عليكم ، نه سپيدم ، نه سياهم، نه چنانم كه تو گوئي ،نه چنينم كه تو خواني ،نه آنگونه كه گفتند و شنيدي،
نه سمائم، نه زمينم ،نه به زنجير كسي بسته و برده دينم، نه سرابم، نه براي دل تنهايي تو جام شرابم،
نه گرفتار و اسيرم، نه حقيرم، نه فرستاده پيرم، نه به هر خانقه و مسجد و ميخانه فقيرم، نه جهنم، نه بهشتم،
چنين است سرشتم ،اين سخن را من از امروز نه گفتم نه نوشتم، بلكه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ،حقيقت نه برنگ است
و نه بو، نه به هاي است و نه هو ،
نه به اين است و نه او، نه به جام است و سبو ،
گر به اين نقطه رسيدي
بتو سربسته و در پرده بگويم،
تا كسي نشنود اين راز گهربار جهان را ،
آنچه گفتند و سرودند، تو آني ،خود تو جان جهاني، گر نهاني و عياني، تو هماني كه همه عمر به دنبال خودت نعره زناني...
من ميگم:
براي اين كه اينو ياد بگيرم كه چه طور از يه عشق حفاظت كنم همچنان بايد بچرخم و حيران باشم ؟.
هرچه زمان بيشتر ميگذره حس ميكنم كه اگه بخواهم گمشده خودمو پيدا كنم بايد از خيلي چيزها بگذرم اول از همه اين كه اين گمشده رو وقتي پيدا مي كنم كه بتونم بخشم از گمشده ديگران بشم .....
نميدونم چند بار براي شما اتفاق افتاده كه قصد كنين آدمي رو شاد كنيد و هر انچه كه شما از دستتون بر مياد براش انجام بدين اما اوضاع از كنترل شما خارج بشه و از هدفي كه دارين دور بشين.
مي دونيد همواره در فضاي اطرافه ما تمامه اونچه كه فكر مي كنيم نياز ماست وجود داره اما اين بستگي به ظرفيت و ميزان امادگي ما براي پذيرش دارد.
ميگن ادما اونطوري كه فكر مي كنن هستن و شناخت من از شما فقط شامل افكارتون ميشه . وابستگي در اين ميان هست و وجود داره بابت همين نحوه فكر ها به ويژه جنبه مثبت اونا
حال ممكنه كه اين جذابيت و وابستگي رو ادم به خارج از انچه كه مطرح شده ببره و به طور نا خود آگاه به ساير جنبه ها تعميم بده اون موقع هست كه اين وابستگي و ارتباط ممكنه كه پيچيده بشه و حساسيت هارو افزايش بده .
تمامه حرفهام به اين خاطره كه من و شما در اين فضا چقدر حق داريم از احساسمون بگيم احساساتي كه وقتي شما اونو براي طرف مقابلت مي گي اونو مجبور به عكس العمل مي كنه مثلا من از برخي شخصيت هاي كه حتي نمي دونم پسر يا دختر خيلي خوشم مياد و برام جذابه.!!!.
حالا من بايد اين جذابيت رو و دوست داشتن رو بگم ؟؟؟
اگه بگم يه جوره نگم يه جور
موندم چي كار كنم؟؟؟!!!
راهنماييم كنيد.
سلام دوستان
vaghti chizi takAmol miAbad hame chiz dar atrAfash niz takamol khAhad yAft
سلام دوستان
خيلي حر فهاست كه دوست دارم بگم اما قبل هر كلامي دوست دارم شمارو با دست چين هاي یک اهل فكر وذوق آشنا كنم نه براي من براي او نظر دهيد
اي هبل ؛ با تو سخنها دارم ، اي هبل ، اي خداي روزگاري از بشر ، آنروز که پيکر سنگي ات در خانه کعبه ايستاده بود و مردم تو را مومنانه مي پرستيدند ، تو خدا بودی ؛ خداي بشر ، آنکه به درگاهش عاشقانه دعا مي کردند و قرباني نثارش مي داشتند.
هبل ! چه اسم با عظمتي . اي خداي روزگاري از بشر ، من تو را محترم مي دارم که به گردن بشر حق بسيار داري. و بشر را روزگاري خدا بودي. آن روزگاران گذشت. کسي آمد محمد نام و تو را شکست.
اين شکست خدايان نبود ، من محمد را نيز گرامي مي دارم. و ابراهيم را که چون دلاوريِ شکستن خداي زمان خويش را داشت ، روزگار به او جايزه اي بزرگ داد. اين شکستنِ تو بود ، که معلوم ساخت تو بت بودي نه خدا.
و امروز تو يک خاطره اي ، نه خدا ، تو در هدايت بشر نقش به سزايي داشتي ؛ وظيفه خدايي. براي هدايت گوسفندان چوپاني بي سواد کافي است. ولي براي يک لشکر جنگاور کار آزموده ، سلحشوري نياز است. تو چوپان بشر بودي.
انسان تو را شکست ، چرا که خدايي بزرگتر از تو متصور شد و آنروز اسباب بازي کودکانه اي شده بودي ، بشر پا به سن مي گذاشت ، تو را کشت و روحت را به آسمانها فرستاد تا خدا در آسمان باشد. تو را شکستند و در درگاه باب السلام ، يکي از درهاي ورودي مسجد الحرام دفن کردند و گفتند هر که از اين در وارد خانه خدا شود ثوابي بيش برده که پاي بر روي هبل نهاده است. آري بشر پله کاني از هبل بنا مي کند تا به حقيقت برسد.
روزي پسر دهقان فانوسي روشن کرد و به پدر گفت: پدر اين آخرين فانوسي است که در اين خانه روشن مي کنيم ، پدر که انبوهي از تجربه بود و تمام عمر خويش را شبها با روشنايي فانوس سپري کرده بود سخت ناراحت شد، ولي نيانديشيد که چرا؟ فقط تاسف خورد که از اين پس بايد با تاريکي سازگار شوند. " تجربه عبارتست از حلقه بسته اي به نام فقط از اين راه مي توانيم." اين آخرين فانوس بود ولي نه به معني تاريکي ، آري در ولايت ما موتور برق ظهور کرده بود. و محمد نيز آخرين فانوس بود ولي نه به معني پايان هدايت. به اين دليل که بشر ديگر هبلي بنا نمي کرد. و در ولايت بشر انديشه ظهور کرد.
اي هبل چندي پيش به حج رفتم و از باب السلام وارد شدم . برگشتم و از باب السلام نيز خارج شدم . بدان که هرگاه لازم باشد از اين باب مي گذرم و بر هر هبلي پا مي نهم. آري من اين بار به حج مي روم. نه به زيارت خانه خدا ، به چيز ديگري به زيارت خدا مي روم ، نه به شرق نه به غرب مي روم بلکه به هر سمتي که از من دور باشد مي روم. و اين بار خودم را با خود نخواهم برد.
هبل ، من روزگاري چون تويي داشتم و جاهل تر از اعراب به دين پدرانم بودم. خداي من خانه داشت و براي رسيدن به او يا صحبت کردن با او بايد به جهتي مي رفتم که اين راه يعني: " رفتن" غلط بود بلکه بايد مي ماندم ، خداي من در هيچ سمت ديگري و حتي به اندازه گرداندن سري از من دور نيست.
کبيري مي گفت: " بنارس در شرق است و مکه در غرب ، اما دل خويش را بجوي که راما و الله هر دو آنجايند." من تنم را به خاک مي ماليدم که باور کنم گنهکارترم ، و خداي من سالها ذليل بودن ، گنهکار بودن و پست بودن را تلقين مي کرد. در مکتب من همه مي انديشيدند که نباشند ، که کوچک باشند براي قرب الهي. ولي اين غلط بود .« انديشيدن به نبودن ، نه !! نيانديشيدن به بودن ، اين صحيح است» . ذات انديشيدن به من غلط بود.
ديگر نه به گناه فکر مي کنم ، نه به خاطرات شيرينم و نه به همه آنچه ساخته ام يا خراب کرده ام . وقتي به گذشته فکر مي کني ، افسوس مي خوري و افسوس خوردن يعني در قيد مجاز بودن ، حقيقت که افسوس خوردن ندارد ، حقيقت خودِ نشاط است. پس تو افسوس مجازي را مي خوري که وجود ندارد ، چيزي که اسمش را گذاشته اي من. وقتي به آينده فکر مي کني نگراني ، نگرانی هم مثل افسوس خوردن در مورد حقيقت معني ندارد. حقيقت عين آرامش است ، عين اميد. پس تو در قيد مجازي ، چيزي که وجود ندارد و تو اسمش را گذاشته اي من ، ولي وقتي در حال هستي و جاري مي شوي تنها کاري که مي کني بودن است. و بودن خاصيت حقيقت است. من از حقيقت در عجبم ولي اين حقيقت نيست که عجيب است. عجب در ذات من است. شگرف نيست که من چيستم که نيستم.
هبل ، بشريت رشد کرد و بزرگ شد و تو ديگر برايش کوچک بودي ، تا بويي که در ذهن بشر لق مي زد و روزگار خدايي ديگر به بشر هديه داد و سالها بود که خداي من همچو تو ويژگي داشت ، خداي من همچو من که دست دارم قدرت داشت ، و همچنان که من اراده دارم ويژگي هاي زيادي داشت. و هرگز واحد نبود ، اگر هم بود وحدانيت ويژگي اش بود. خداي من بود با تمام صفاتش. هرگز فرصت نکرد خدا باشد او فقط يک سري صفات بود. و من به سوي کثرت مي دويدم. چون سگان به اميد صفاتش او را بنده بودم. از بيم جهنمش و اميد بهشتش. يا بيم به بهشت نرفتن يا اميد از جهنم گريختن. من در يک تبادل و معامله زندگي بودم. درباره چيزي که صاحبش نبودم.
خداي من از من کوتاه قدتر بودم. او هم قد يکي از اعضاء وجودم بود. هم قد انديشه ام. و از داشتن چنين خدايي به خود مي باليدم. چرا که فکر مي کردم آدم خيلي خوبي هستم که چنين خدايي دارم غافل از اينکه نه آدمي وجود دارد نه بُتي.
ما هميشه احساس خطر کرده ايم و براي پناه دادن به خودمان دِژي از انديشه بنا کرده ايم تا ما را در خود حفظ کند. حال آنکه تنها بخش آسيب پذير ما همين انديشه است. دژي که جز وَبال چيز ديگري نيست. خطرات از جنس ذات ما نيستند ، از جنس انديشه اند و تنها با آن برخورد مي کنند . اگر اين دژ را بنا نمي کرديم خطرات از ما مي گذشتند.
و اين گونه من دست ذهن خود را از هر خداي مجازي شستم. بشر روي زمين زندگي مي کرد و هَر از چند گاهي جنگي روي زمين در مي گرفت. هر يک از طرفين عاجزانه و از صميم قلب از درگاه خداي خود براي ظفر در جنگ ياري مي طلبيد. و خداي من هيچ دخالتي در جنگهاي بشري نکرد. خداي من از آن بالا لبخندی از سر دلسوزی برای بندگانش به لب داشت و به حماقتشان می خنديد ، که بعد ها از آن بالا هم به زير کشيده شد . او را پله ای ديگر در پلکان هبلی راه حقيقتم کردم . خداي من اين يا آن نيست بلکه خدا است . «جنگ مشق بشريت است» و کمک بشر در راه رسيدن به حقيقت همين جنگ است نه پيروزي در آن.
ما برگهاي زرد و زيباي پاييزي را به زور رنگ سبز مي زنيم، و تو اي انسان چون گمان بردي که خدايي داري که او را شناخته اي کافر شده اي چرا که خداي تو در ذهن تو جاي گرفته است و حال آنکه حقيقت در چيزي نمي گنجد.
هبلها گفته بودند: به من نيانديشيد چون کافر مي شويد. اين تابو ها شکستند و بشر هيچگاه از شکستن بت ضرر نکرد ، روزگار خدايي بزرگتر به بشر هديه داد هر بار که بتي شکست. ابراهيم يک شورشي بود و به همين صفت به او عشق مي ورزم.
بشر هيچگاه شمشير نکشيد مگر براي دفاع از چيزي که قوي تر از خود بشر بود. واي چه بازي کودکانه اي. آنها که مزدور بودند براي اربابان خود جنگيدند و آنها که مومن بودند براي خداي خود که مي انديشيدند از آنها قوي تر است، خداي انديشيدني هيچ نيست. آنها هم که براي وطن جنگيدند اجتماعشان را قوي مي دانستند. قضاوت کن آيا احمقانه نيست براي دفاع از قوي تر از خود بجنگي؟ در اين ميان تنها عده کمي براي حقيقت جنگيدند نه براي حقيقت ، براي رسيدن به آن.
انديشه به ما اجازه نداد از وزوز مگسي لذت ببريم هر چند زيبا باشد چون با قالبها و قانونها جور در نمي آمد. اين همان حصار تجربه بود و بشر درمانده شد. چون خدا را نيابي خود را خدا يابي و چون خود را جويي خدا را نيابي.
خداي من محترم تر از آنست که خالق باشد. خداي من قبلاٌ بچه بود هم سن يک قانون ، خداي من خوب نبود فقط آن چيزي بود که من فکر مي کردم خوبست . تخيلي از مجموعه خواهشهايم بود. دواي اين همه درد مجازي مزه حقيقت است.
بشر هر روز مي مرد ، بشر بود در حريق عشق خسي يا غريق چشم کسي. گمان مي برم که هبل مخفف دو کلمه هوبل است. هو به معني او يعني همان خداست و بل يعني بلکه ، که شرطي دارد اين خدا بودن. او همان خداست بل به اندازه وسعت ذهن تو. و خدايي که بگنجد خدا نيست.
و من به انتظار حقيقت همچنان خموشي مي ورزم.
قفس را به پرواز در خواهم آورد
شعر من اينجاست ، جاری در نفسم
نه در خشت خشت کلام که روی هم چيده باشم
من نه به دنبال نامم
ولی خويش را در تعقيب نامها می بينم
مالم را ببريد ، عمرم را و آبرويم را ، ولی خدايم را به دست هيچ کس نمی سپارم حتی اگر قديس باشد . حتی اگر دانا باشد . و اجازه نخواهم داد هيچ کس ديگری آن را برايم تعريف کند . زيرا که خودم تصميم ندارم به توهين تعريف ساحتش را بيالايم . از دريا به ظرف خويش قناعت نخواهم کرد . شايد به جای قناعت به ظرف ، اعتماد کنم به بيکران دريا و بسپارم قديس و دانا و جان را به او .
از خود بيرون می شوم و همه وجودم پشت سر گذارده می شود به جستجوی او و فقط چشم می ماند از کل وجودم . کل وجودم چشم می شود تا او را جستجو کنم . در اين آخرين اشتباه ندای او مرا بيدار می کند که چشم را نيز ببند که منم بينا . منم که نور يکتای روشنگرم .
تو که چشمت را تنگ می کنی تا خدا را باريک بينانهتر کشف کنی ! خدا از چشم تنگ نظرت باريک خواهد گذشت . من خدا را آنجا جستجو می کنم که دامنش آلوده شدنی نيست .
__________________________________________________
