تبليغاتX
کدوم راه
جریان های ماندگار

روز تولدت مبارک...
نوشته شده توسط علی در ساعت 19:33 | لینک  | 

 

قسمت اول.

من توان گفتن تمام این سخنان را به صورت یکجا و مستقیم ندارم. هر صعودی را سقوطی ست و هرگاه صعودت به همت خودت باشد سقوطت بی معنی بوده وسقوط در محیطت رخ خواهد داد نه در تو.

****

من روزی 15 ساعت بدون وقفه وعموما برای 24 روز متوالی بدون کوچکترین تعطیلی  کار می کنم . در محلی بیابانی و  بدون هرگونه امکاناتی که تحمل شرایطش بدون انگیزه های واقعی و محکم امکان پذیر نیست.

برای فقر امکانات اینجا همین را بگویم که نزدیکترین پزشک روستایی سفر 1 ساعتی می خواهد.دسترسی به اینترنت در حدی است که نمی توان اصلا به حساب آورد.برای خورد و خوراک منحصرابه آنچه که تعیین شده است محدود می شود و  آن هم بدون رعایت اصول تغذیه.تاکنون در حدود 3000 نفر در طی 4 سال برای کار به اینجا آمده و رفته اند.نزدیک مکانی که بتوان شهر نامیدش سفری 2 ساعته  لازم  دارد یا در حد 150کیلومترفاصله.

شبها به خط تلفن ثابت دسترسی نداریم و هیج وسیله نقلیه عمومی وجود ندارد.گاهی از مواقع 4-5 خط آنتن دهی موبایل اینجا به طور کامل از بین رفته و عملا میتوانیم خود را در جزیره تنهایی احساس کنیم .اینجا از شلوغی و ترافیک و آلودگی هوا کسی حرفی به میان نمی آورد ولی از مارزدگی در تابستان و گرسنگی گرگ ها و گرفتاری در برف  جاده های زمستانی داستان های شنیدنی وجود دارد.

اینجا می توان تراکم خستگی و فرسایش جسم و روح را در عظمت سازه هایی که بزرگیشان تو را محسور خواهد کرد ببینی و ببینی که چگونه پایه های تمام آن تصوراتی که نسبت به  زندگی داری می لرزد و تغییر پیدا می کند.تمام ضواهر و معیارهای مدرن را  به کنار گذاشته و به خودِ خودِ انسان فکر کنی.

من دریک همچین  شبه پادگانی زندگی می کنم.

*****

شرایط اشاره شده برای بیان این است که تحمل 6 سال اینچنین زندگی کردن بدون داشتن مشوق و همراه ممکن نیست. درصورت نبود همراهی مناسب موفقیتی که احساس  می شود و به چشم می آید فوق العاده سخت به دست می آمد.

عظمت برخی مسائل بیش از ظرفیت کلامی است که بر زبان بتوان راند و آنها را فراموش کرد.

حداقل نوشته ای برای ثبت و مرورشان نیاز است –حرمت احساسی که وجود داشت این را ایجاب می کند-

حتی زمانی که این نوشته و من را هم فراموش کرده وبه مسیر رفته تان نگاهی ندارید؛ بازهم برایم همانی خواهید بود که بوده اید،سرشار از لطف و مهربانی،سرشار از ظرافت ، سرشار از عشق، سرشار از شوق تسلیم شدنم در برابرتان،سرشار از زانو زدنم در برابرتان،

 سرشار از رقص برگها،درخشش ستاره ها...سرشار از ندایی که به شادی و میهمانی دعوتم میکرد..سرشار از لرزش دستی،تپش قلبی،عمق نگاهی... نگاهی....نگاهی ....که در آن غرق هستم  

.دستی گرم،دستی مهربان ....نمی دانی ناز بودن چیست..نخواهی دانست منظورم چیست...

ذره ذره تحمل سختی هایم،غم درونم را شیرین می نمود به سبب عظمتی که در زندگیم رخ داده بود.

و من در برابر این عظمت دچار سکوتی شفاف....

من خود را در برابر عشقی عمیق

و باوری عمیق تر به حقیقی بودنش ....

به عمق تمام احساسی که میتوانم داشته باشم

حس می کردم.

من در برابرعظمت عشق ذوب شدنم را حس میکردم

ذوب میشدم

فنا می شدم

وهیچگاه مستاصل نشده و پنجه بر دیواری نکشیدم

وهیچگاه زبان بر گلایه ای نگشودم .

هر روزبه جدا کردن تکه ای ازقلبم باور داشتم و آن رابرای او می فرستادم، مست می شدم از فنا شدنم،از ذوب شدنم و در روز دیگر جای خالی  تکه از دست داده ام با معجزه عشق ترمیم نموده و من سرشار از شیرینی تکرار این حادثه.

هر روز گرمای عشق را لمس می کردم و به وجودش اطمینان داشتم.

من خود را دراین  راه آماده قربانی کردن می دیدم.

درونم ذره ای هوای نفسی ،تمنایی جسمی نبود.

بر این نگاه خود شیفته بودم و بر شیفتگی ام  می افزودم

عاشق بودم.

عاشقی که عاشق شدنم را دوست داشتم.

دوست نداشتم احساسم را تغییری بدهم.

وبه تغییر این احساسم ضرورتی حس نمی کردم.

عظمت این حس بقدری بزرگ بود که من در حیرت ، سکوتم را ناگزیر و از خود بی خود شدنم را غیر قابل درک می کرد.

هر قدمی که به این عظمت لطمه می زد نکوهش کردم.

 هر تغییری که مرا از این عشق دور می کرد نادرست و درنتیجه بی توجهی  وقدرنشناسی می انگاشتم.

آنقدر غرق در شگفتی و بهت بودم که چاره ای جز سکوت نداشتم.

هر تصمیمی ، هر کاری، هر اقدامی برهم زننده این دنیای فوق العاده بود.

دنیایی که من کشف کرده بودم

دنیایی که در آن خودخواهی نبود

دنیایی که در آن شهوت نبود

دنیایی که در آن مکان بی معنی بود

دنیایی که در آن زمان اعتبار خود را از دست داده بود.

دنیایی که حتی قانون،رسم،عرف قدرت خود نمایی نداشت...

دنیایی که درآن شوق در اشک جلوه می نمود

 

باران مي بارد

دنیایی که در آن حرفی از من نبود و حتی از او هم صحبتی نبود

دنیایی که درآن نسیم فرح انگیز به همراه باران، مهربانی موج  را نوازش میکرد.

در این دنیا دادوستد جایی ندارد ، بی هیچ انتظاری،بی هیچ چشم داشتی زنده نگاه داشتن عشق معیار بود.

که این بی چشم داشت کسی را خواستن و برایش خواستن عشق است .

همچون گذشته من از چنین دنیایی برایت پیام هایی دارم.

من شیفته هیچ  جسمی نیستم ونخواهم بود.

من شیفته تابش عشقی خالص بودم ، که فقط به سبب نیکی

به سبب بزرگی روح صاحبش

به سبب لطافت فوق العاده اش

به سبب شوری که در شعورش میدیدم

 بر من می درخشید و مرا به بزرگترین جشن ها  دعوت میکرد.

 درحالی که این را بیش از استحقاق خود می دیدم ودینی که همیشه بر خود حس خواهم کرد.

من این احساس را در حد پرستش دوست دارم.

....

سخن از جدایی برای من بی معنی است

جدا شدن از چه کسی؟چه چیزی؟

مگر می توان چنین عظمتی را به خاطره سپرد؟

مگر می توان این زیباترین مخلوق ،  بزرگترین حس را نادیده گرفت؟

مگر می توان از انسان بود دست کشید؟

مگر میتوان از ستایش نیکی دست کشید؟

مگر میتوان سرشت نیکو را دفن کرد؟

 

من در اینجا از شخص سخنی نمی گویم

من از راز زندگی میگویم....

ادامه دارد...


پ.ن

به نظر می رسد کسی که باید اینجا رو بخونه نخونده

پس ادامه ای وجود نداره تا اون نخونه....

نوشته شده توسط علی در ساعت 17:27 | لینک  | 

دوست دارم شعر بخونم

تو یک جای خلوت

تاریک

برای تو شعر بخونم

سهم من از با تو بودن همینه

 

نوشته شده توسط علی در ساعت 17:42 | لینک  | 



روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت کامل".

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.


خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است !

نوشته شده توسط علی در ساعت 12:22 | لینک  | 

نفس من

روزها در پی روزها

بی هیچ اعتنایی به من وتو

می روند  به دنبال هم ،...

و من ُ

دل ِ من

در غم نبودنت

اندوه ِ سیاه  زدست دادنت

سوگوارم و

سوگورام

سالهاست خود ندانسته سوگوارم...

تمام روزهای کودکی خود را

تمام لحظات غرق در خلوت تنهایی خود را

نقش برای با تو بودن می زدم

با هر نفسی که به درونم کشیدم

شعله بر  این آتش می افزودم

براآمده از نفس تو پندارم

نفسی که به درون کشیدم

شاید نزدیک باشد روزی

که برای نگه داشتنت

نفس در سینه خود حبس بدارم....برای هیشه...

مهر87

 

نوشته شده توسط علی در ساعت 18:38 | لینک  |