پس از یک دوره انزوا و دوراهی ها اینک بسیاری از دو راهی هارو پشت سر گذاشته ام و در صدصد حرکت در مسیر های مشخصی را دارم...
برای این مسیر های جدید نیاز به همراه داشتم که اورا یافتم ....امید وارم همراهیش کمکم نماید...
تو:نه از این طرفه....سکوت میکنی و کمی سرخ می شوی و...کمی به من فرصت می دهی ....(سکوتت را نشانه احترام به یک مسافر و نشکستن دلش تلقی می کنم و باورم به نیکی ذاتت بیشترمی شود )
بهتره بریم از این طرف که خلوت تر....
در تمامی لحظاتی که با تو بودم به 2 ثانیه اول نگاه تو به دستانم می اندیشدیم...رازی که نتوانستم متوجه شوم...
در دستان من دنبال چه می گشتی؟!
...
چه بر سر من آمده است؟!
ستم است آدمی از کسانی که دوستشان دارد دل بکند....این قانون بی رحمانه در ایران است...شاید در خاک های دور از این سرزمین این رسم از میان رفته باشد.......
.....
کاش میتوانستم بگریم برای از دست داده ام ولی هر بار که شادی را در چهره اش تصور می کنم دلم برایش تنگ می شود....
من ......بودم....
در وجود تو موهبتی و نعمتی الهی موج میزند....
تمرکز فکر م را از دست دادم...
هزاران با برایت و همسرت دعای سلامتی و خوشبختی خواهم کرد...
چه رسمی است کار این دنیا....
به فرودگاه رفتم ولی هیچ امکان پروازی نبود....واین تصادفی نبود که جسمم مانند روحم امکان به پرواز کردن نداشتند....
من پرواز نکردم و نمی کنم....
برخی چهره ها همیشه نقش برای تو می بندند و هر بار که به یاد میاری حسی عجیبی مثل یک نوع سرکیف شدن برات به وجود میاره....
با این چهره ها چهباید کرد؟گناه احساسی که اگر متاهل باشید (چه شرعی و چه اخلاقی) اذیت میکنه ادم رو...
نمی دونم با این احساس چگونه باید کنار اومد....
راهنماییم کنید....
خوشا امید هایی که واقعی شدند.....
برای روزهایی بی افسوس و پر امید دعا کنیم همدیگر....

سوال دوم:تو هم با دیدنش خندیدی؟!
